مدتهاست ننوشته ام و حالی برای این کار ندارم. ذهن پر سوژه ی من زمانی فوران متنها بود و حالا گورستان آنهاست. این روزها فقط هر اتفاق و خبر و واقعه ای برای چندین هفته در ذهن من رژه می رودتا اینکه بی تفاوت می شوم و اجازه میدهم زیر خاک رخوت سرد شود و سرانجام از جوشش بیافتد. روزگاری آمده بودم که با آتش اشتیاق خود در خانه ام، فریادهایم را بنویسم و اما کنون هنجره ام از هر زمانی بی صداترست و این خاموشی کم کم به خفقان خود خواسته تبدیل شده است.
در این هشت نه ماهی که از نوشتن دورم، افسردگی این ننوشتن به همراه بی خبری وگه گاه خبرهای بد از دوستان موجب شده که میلی برای نوشتن نداشته باشم مثلا نمیدانم رضا عظیمی چرا وبلاگ پر طرفدارش deserter را از وردپرس حذف کرده وایمیلش را هم آزاد ساخته! نمیدانم او کجاست و می ترسم افسردگی اش به سرانجام بدی ختم شده باشد !آریا دجال نازنین هم همینطور. حتما ناامیدی قلم شعله ور او را هم خاموش کرده. آریا دجالی که یک ویلاگستان مطالبش را می ستود و سروصدای مطالبش تا روزنامه ها کشیده می شد، امروز دیگر نمی نویسد و وبلاگش را هم از صفحه وبلاگستان حذف کرده .اشکان نگاه بی حجاب هم سخت پژمرده،و امروز فهمیدم که به علت افسردگی شدید مدتی در بیمارستان بستری بوده !
خوب که نگاه می کنم درمی یابم که این گونه ما خودمان آرام آرام خفه شده ایم بی آنکه دستی از جانب قدرت ما را وادار به خاموشی کرده باشد.از پست آخرم مدتها گذشته و امروز که داشتم دوباره آنرا می خواندم کامنت علی کلایی که اصرار کرده بود بنویسم سوزی را در من ایجاد کرد که بنویسم و چه تقدیری که این اصرار او را درزمان زندانی شدنش پاسخ می دهم و به احترام برادریش و دوستیمان برای او می نویسم به امید آزادیش.

آن با مرام نازی آبادی :علی کلایی
از چند روز قبل از بیست اردیبهشت ( روزیکه علی کلایی قرار بود دادگاهی شود) دلم گواه اتفاق بدی برای علی را میداد. بماند که ناکسان مدتها بود به دنبال پرونده سازی بودند. آن روز کذا هم منتظر ماندم، دلشوره از صبح که بیدار شدم با من بود؛ بعدازظهر تحملم تمام شد، تماس می گیرم ودر دلم هزار بار آرزو می کنم بازهم صدایش رابشنوم اما فقط جواب دلشوره هایم را به تلخی می گیرم.
هنوز در بهتم و بیتابی نمیگذارد شب خوبی داشته باشم. به اوین فکر میکنم وبه نیمه شبهای بازجویی. سراغ وب می روم و خبرها را می گردم تا از علی خبری بیایم اما چیزی نمی یابم تا اینکه فردا صبح ازآیدا (اولین نفری که در مسنجر انلاین میشود) سراغ علی کلایی را میگیرم واو می گوید هنوز به دادگاه نرسیده در کنار وکیل اش به همان شیوه ی آشنای برادر حسین دستگیر شده ! و من می فهمم که این یعنی چه؟
در ذهنم واژهای شکنجه ، فشار روحی–روانی، اندرزگاه، زجر، بازجویی و ضرب و شتم رژه می روند و روزها و شبهای بند 209 در جلوی چشمانم جان میگیرند؛ از پشت اشکهایی که می ریزم یاد آن لبخند واپسین دیدار برایم حکم خاطره ای را پیدا میکند که تکرارش برایم تا مدتها دست نیافتنی است.نمیخواهم هرچه پایان بد است را متصور شوم اما مگرهمیشه زود دیر نمی شود؟
لحظه ای فکرکردن به شبهای سخت تنهایی و بی پناهیهای آنجا هنوز تنم را میلرزاند و نمیدانم چه کنم و به که برای آزادی او متوسل شوم ؟ دستانم تهی تر از همیشه هست و فقط بی تابی هایم جواب خویش را از صورت بارانیم می گیرند و من عاجز تر از همیشه می خواهم علی را به خدا بسپارم و از باد که تنها نفوذ کننده به درون دیوارهای بتنی اوین است بخواهم که درگوش او این جمله از اسکاول شین را زمزمه کند که "تو در پناه خدایی و خداوند هرگز دیر نمی کند." اما مگر 18 روز دیر نیست؟
پی نوشت:
سوداگران در شکل دوست، بر ما رفیقان شرم باد!
سومین هقته از دستگیری علی کلایی می گذرد اما هیچ صدایی نمی شنوم . چرا کسی حرکتی نمی کند؟ مگر علی دوست اغلب ما وبلاگستانیها نیست؟ مگر علی سوای رفقای چپ تازه یافته اش، دوستان بی شماری ندارد؟ پس چرا همه ساکتند ؟ به تکاپو می افتم و به هر که میدانم و می شناسم می گویم اما کسی کاری نمیکند. میدانم که همه از زور ناراحتی غر میزنند و میگویند "علی در زندان بماند تا روح پدر طالقانی، اندیشه ی دکتر شریعتی ،عدل علی ،لطف بی بی دو عالم فاطمه زهرا و رفیق فلانی وفلانی ... او را از زندان بیرون بیاورد ". اما مگر علی همان کسی نیست که برای هر کسیکه به بند اسیر می شد مطلبی می نوشت یا خبرش را منتشر میکرد؟ مگر او همان بامرام نازی آبادی نیست که با همه دوست بود؟گله دارم از دوستیها که گاهی جا می ماند و گاهی پس کشیده می شود!
پی نوشت دوم :
کامو و جواب گلایه ها
جواب سئوالها و گلایه هایم در پی نوشت قبلی را در کتاب سقوط کامو به طور کامل و واضح یافتم و دیدیم که بهتر است به جای اشاره به آنها کل متن را در اینجا بگذارم. اگرتمامش را کامل بخوانید خیلی از حرفها روشن خواهد شد. باز هم از اشکان (نگاه بی حجاب) ممنونم که باب این بحث و گلایه ها را باز کرد و نشان داد حتی اگر در بدترین وضع روحی باشد بر آرمانها و رفاقتهایش هست.
"آیا شما هرگز ناگهان احتیاج به همدردی؛ به کمک،به دوستی پیدا نکرده اید؟بله، البته. اما من به خودم یاد داده ام که به همدردی قناعت کنم. آسانتر می توان آنرا به دست آورد مضافا اینکه تعهدی هم ایجاد نمی کند."از همدردی من مطمئن باشید" و به دنبال آن بی درنگ در دل می گویند "و حال به امور دیگر بپردازیم".همدردی از احساسات صاحبمنصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند.ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید، اما چون به دست آمد، دیگر راهی برای خلاصی از آن وجود ندارد، باید در برابرش سینه سپر کرد. مبادا تصور کنید دوستانتان، همانطور که وظیفه ی آنهاست، هر شب به شما تلفن خواهند کرد تا بدانند، آیا اتفاقا این همان شبی نیست که شما تصمیم به خودکشی گرفته اید، با ساده تر از آن، آیا همصحبتی نمی خواهید، آیا دل و دماغ بیرون آمدن از خانه را ندارید. ولی نه ، خاطرتان آسوده باشد، اگر تلفن کنند در شبی است که شما تنها نیستید، و زندگی به کامتان شیرین است. خودکشی چیزی است که اصلا خود آنها شما را به سویش سوق می دهند، آنهم به استناد دینی که ، به زعم آنها، شما به خود دارید.آقای عزیز، خداوند ما را از این محفوظ بدارد که در نظر دوستانمان قدر و منزلت بلند داشته باشیم! اما در مورد کسانی که کارشان دوست داشتن ماست، یعنی خویشان و منسوبان، که آن خود حکایتی است! آنها کلام مناسب را به کار می برند، اما کلامی که بیشتر اثر گلوله دارد. تلفن می زنند عین کسی که شلیک می کند، و درست هم نشانه می روند. آه! خیانتکاران!
وانگهی این حکایت دوستان و منسوبان از بعضی جهات به موضوع مورد بحث بستگی دارد. ببینید، برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بودو او شبها بر کف اتاق می خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود.
چه کسی، آقای عزیز، چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟ آیا من خود به این کار قادرم؟ گوش کنید،من می خواستم قادر به آن شوم، و خواهم شد. همه ی ما روزی به این کار قادر خواهیم شد، و این روز رستگاری ما خواهد بود. ولی این کار آسان نیست، زیرا دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توام است.آنچه را می خواهد، نمی تواند. از این گذشته شایدما زندگی را چنانچه باید ، دوست نمیداریم. آیا توجه کرده اید که احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند؟ رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست میداریم، مگر نه؟ آن عده از استادانمان را که دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم! دراین صورت، بزرگداشت آنان طبیعتا در ما پا میگیرد، همان بزرگداشتی که شاید آنها در همه عمر از ما انتظارش را داشتند. ولی آیا میدانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیلش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست. ما را آزاد می گذارند، ما می توانیم هر وقت فرصت داشتیم ، در فاصله ی یک مجلس مهمانی و یک یار مهربان، یعنی رویهمرفته در اوقات هدر رفته، بزرگداشت آنان را قرار دهیم. اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یادآوری ذهنی است، و قوه ی حافظه ی ما ضعیف است.در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است، مرگ سوزناک است، تاثر خودمان و دست آخر وجود خودمان است! " سقوط- کامو
از وبلاگ : فریاد